مادر جون کربلایی
هانا خانومی چشمت روشن
بالاخره مادر جونت بعد از ده روز از کربلا اومد،توهم که حسابی دلتنگش بودی خنده از رو لبات محو نمیشد با دیدنش دستوپاتو گم کرده بودی،،،برات این بلوز شلوار که تنته با اسباب بازی دیگ و قابلمه آورد همون اول هم داد دستت
ببین چطوری بازی میکنی
اون روسری هم سوغات منه اما تو بعنوان چادر گذاشتی سرت تا پشت سر آقا جون نماز بخونی
فقط میگی الله اپپر ههههه
دختره دوست داشتنیه من

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مادر جون کربلایی
